گفتگو با حجت الاسلام والمسلمین حبیبی
35 بازدید
نحوه تهیه : فردی
تعداد شرکت کننده : 0

http://www.rez1khabar.ir/wp-content/uploads/2013/08/112.jpgگفتگو با حجت الاسلام والمسلمین حبیبی ، امام جمعه محترم رحیم آباد :

حجه الاسلام والمسلمین حبیبی امام جمعه محترم رحیم آباد از توابع شهرستان رودسر مهمان این شماره روایت هشتم شدند . البته در واقع ما مهمان دفتر و بیت ایشان در یک غروب جمعه شدیم . صمیمی وراحت حرف زدیم وایشان هم خیلی خوب حرف زدند . هر جا که لازم بود نوحه های حماسی دوران جنگ را بخواند ، آن را با همان لحن وآوای آن ایام خواند.بعد از مصاحبه با هم رفتیم مسجد امام زمان (عج) رحیم اباد ودوباره برگشتیم بیت حاج آقا و به وبلاگ ستاد نماز جمعه  سر زدیم.  از آنجائیکه حاج آقا حبیبی بسیار اهل رسانه و اینترنت هستند و وبلاگ ستاد نماز جمعه رحیم آباد را شخصاً و هر روز بروز می کنند ، ما تصمیم گرفتیم متن مصاحبه را بسیار متفاوت از همه مصاحبه ها در معرض مطالعه شما همراهان عزیز قرار دهیم . مطالب گفتگوی مان با حاج آقا را در پاراگراف های جداگانه ای چاپ کرده ایم که شاید ارتباط جمله نویسی با هم نداشته باشند اما هر کدام از آنها همچون قطعاتی ، پازل خاطرات دفاع مقدسی و تا حدودی زندگینامه امام جمعه محترم را تکمیل می کنند . او که همواره درسنگر بوده است. سنگر تحصیل علم ، سنگر جبهه ها وامروز درسنگر نمازجمعه

درس و مشق و تحصیل

هادی حبیبی هستم . سال 1346 در انزلی متولد شدم . تا دبیرستان ( دیپلم ) را آنجا خواندم اما به دلیل علاقه ام ،  به حوزه علمیه آنجا رفته  و یکسال درس طلبگی خواندم . بعد هم برای کسب علم بیشتر عازم شهر مقدس قم شدم. اما آب و هوای آنجا با من همراهی نکرد . لذا به پیشنهاد یکی از علماء  از سال 66 رفتم مشهد مقدس و چهار سالی را در جوار حضرت ثامن الحجج (ع) مهمان بودم . بعد رفتم قم و در مدرسه جانبازان  به ادامه تحصیل پرداختم  و ده پایه اول حوزه را طی کردم . پس از آن دو سال در محضر آیت ا... العظمی مکارم شیرازی و 7 سال در محضر آیت ا... العظمی وحید خراسانی درس خارج فقه واصول خواندم.درس آقی وحید به قول ما طلبه ها خیلی « یتچسبک »  بود

در سال 1379 موفق به اخذ مدرک کارشناسی رشته فلسفه غرب از دانشگاه مفید شدم . دو سال هم در مرکز تربیت مربی اخلاق به ریاست حجه الاسلام دکتر آقا تهرانی و با اشرافیت آیت ا... مصباح یزدی مشغول بودم .

در این مرکز راهکارهای اجرایی شدن اخلاق در جامعه بررسی می شد مثلا در آنجا طرح اجرایی شدن حجاب در جامعه را به دولت ارائه کردیم . خود من هم یک طرح تحت عنوان آسیب شناسی اخلاق در رشته تاکسی تلفنی را در حال نوشتن هستم که ممکن است البته ظاهر عجیبی داشته باشد. اما از زمان حضرت آدم شروع کرده ام تا حالا..  اکنون هم در حال نوشتن پایان نامه کارشناسی ارشد خود در حوزه هستم  اما مشغله های کاری اجازه نمی دهد..

اشکورات ، منطقه عالم پرور

منطقه اشکورات ، علمای بسیاری را پرورش داده است . هم اکنون 180 طلبه از این منطقه در قم تحصیل می کنند . مردم رحیم آباد خیلی با صفا هستند و محیط سالمتری نسبت به شهر های دیگر دارد. در مسجد جامع رحیم آباد از سال 1342 عکسی از حضرت امام خمینی ( ره ) بر دیوار مسجد نصب شده است. من در پانزدهم شهریور سال 1387 به امامت جمعه رحیم آباد –  اولین امام جمعه-  منصوب شدم . وبلاگ  ستاد نماز جمعه رحیم آباد  (درسایت شورای سیاستگذاری ائمه جمعه کشور ) دربین  استانهای  شمالی از لحاظ بروز کردن و از لحاظ تعداد خطبه ها ، اول است. از لحاظ بروز رسانی درکشور ، پنجم هستیم.

دلواپسی های مادر

سال 61 که پانزده سال بیشتر نداشتم ، داوطلبانه از طریق سپاه انزلی عازم جبهه های کردستان شدم .یکسالی در مریوان ، دزلی و.. عضو گروه ضربت بودیم. البته پیش از آن دائم بین رضایت مادر و تکلیف حضرت امام (ره) برای رفتن به جبهه ها در تردید بودم . صحبتهای امام چنان در قلبم نفوذ کرده بود که هر لحظه شوق رفتن به جبهه داشتم و از آن سو دلواپسی های مادر ، مانعم می شد ، نمی دانستم چه کنم . البته در نهایت هم ، فرمان رهبر بر نگرانی مادر چربید و رفتم جبهه.

اما بار سوم یا چهارم اعزامم بود که بالاخره کاسه صبر مادرم لبریز شد و درب خانه را به رویم قفل کرد . اما من باز هم با هزار تقلّا از درب بسته گریختم .

یکبار دیگر باز هم بدون اجازه خانواده ،  خودم را به میدان اصلی انزلی که اعزام ها از آنجا صورت می گرفت رسانده و سینه زنان این شعار را می خواندیم و آماده سوار شدن به اتوبوسهای اعزام بودیم :

به سوی گلشن حسینی می روم              به فرمان امام خمینی می روم

یکی از بستگان که مرا در صف رزمندگان دیده بود ، مادرم را خبردار کرد و او هم خودش را سریع رساند و در مقابل مینی بوس می خواست مانع رفتن من شود. از من اصرار که بروم واز ایشان هم انکار خلاصه صحنه دلخراشی ایجاد شده بود که البته من بالآخره رفتم وهنوز هم از ناراحتی مادرم در آن صحنه ناراحت می شوم اما آنچه کمی تسکین می دهد این است که به وظیفه خودم عمل کرده ام.

بجای پدر

یکبار هم مرحوم پدرم وقتی اصرار مرا به رفتن دید خودش رفته بود ودر محل اعزام نیروها اسمش را نوشته بود که برود جبهه . اما من با دوستان اعزام نیرو که با آنها اشنا بودم  صحبت کردم که رفتن ، برای قلب او ضرر دارد ، آنها هم به حرف ما گوش کرده و از رفتن منعش کردند.وبعد ما رفتیم. آن صحنه ای که یادم نمی رود ،گریه های ایشان است در کنار جاده وقتی که ماشین ما به سمت جبهه می رفت.

کربلای جبهه ها یادش به خیر

در طی سالهای دفاع مقدس در گردانها و مناطق و عملیاتهای مختلف حضور داشتم . محض ریا ، جهت اطلاع (!!) حدود 26 ماهی هم در جبهه ها حضور داشتم.البته وقتی خودم را با فرمانده عزیزی مثل آقای بهروز جلایی مقایسه می کنم علاقه ای ندارم که از سوابق جبهه ای ام  بگویم. درکردستان ؛ در عملیات والفجر 4 پنجوین عراق ، والفجر 9 وعملیاتهای گشت وجوله را شرکت کردم.

در عملیات کربلای 2 ، ما پشتیبان بودیم .در کربلای 5 هم در گردان مالک اشتر بودم . که فرماندهی آن را سردار کاظمی پور بعهده داشت . یادم می آید که در جزیره بوارین محاصره شده بودیم .

آقای احمد کچلکی از رزمندگان و پیشکسوتان انزلی هم بر اثر انفجار خمپاره مجروح شد . ایشان معاون گردان ما بود و احتمالاً حاج فیروز الماسی هم ، جانشین سردار کاظمی پور بود که البته سردار ، مجروح شدند و بعد هم آقای بهروز جلایی فرمانده ما شدند .یعنی در مرحله آخر عملیات و در نزدیک شهرک دوعیجی . یادم هست ما آنقدر جلو رفته بودیم ( بجای پانصدمتر هزار وپانصد متر ) که در محاصره بعثی ها قرار گرفتیم . بطوریکه شهید جمشید درنگیده اهل لنگرود  ، که با ورزشهای رزمی آشنا بود به درگیری تن به تن با عراقی ها پرداخت و شهید  شد . البته برخی بچه های ما ، توانسته بودند تعدادی عراقی را اسیرکنند. حجه الاسلام ربیعی که از اساتید حوزه قم و قاضی هستند نیز در آن عملیات اسیر شدند . ومن سالها بعد از جنگ بطور اتفاقی ایشان را در حرم حضرت معصومه دیدم که گفت ظاهراً جزء اولین گروه آزادگان ، به ایران برگشته اند .

رزمنده یا شرمنده

آهنگران در اوایل جنگ مثل سالهای بعد خیلی شناخته شده نبود. دو  نوحه هایی که اورا مشهور کرد را درلشکر 27 محمد رسول الله ( ص) خواند : بار اول بعد از یک عملیات بود که همه رزمندگان اصطلاحا داغون برگشته بودند وخیلی ها شهید ومجروح شده بودند که این نوحه را خواند وفضای لشکر را متحول کرد :

ای از سفر برگشتگان ؛ کوشهیدان ما کوشهیدان ما

ویا درجایی دیگر این بیت را خواند:

به سوی گلشن حسینی می روم

به فرمان امام خمینی می روم

همچنین در نوحه ای دیگر ،  آهنگران افراد جامعه را به دوگروه رزمنده وشرمنده تقسیم کرده واین بیت را خوانده بود :

رزمنده کجا ؟ شرمنده کجا ؟

کن عزم سفر ای مرد خدا

که همین ایجاد انگیزه کرد وسیل جمعیت به سوی جبهه ها شتافتند.

یاران شهید            

در خلال سالهای جنگ شاهد عروج آسمانی دوستان زیادی بودم مثلاً در سالهای حضور در کردستان ، شهید اسماعیل عفتی را از دست دادم که از سال 60 تا همین الان هم مفقود الاثر است .( مادرش ، چشمانش را از دست داده است )

من آقای حبیب الله  افتخاریان یا همان ابوعمار معروف را دیده ام که محافظ حضرت امام در خارج بوده وبه فرمان امام به ایران آمده بودند. شهید حسین خزاعی را که اصالتاً همدانی بود ( و مدتها طولانی در جبهه حضور داشته و به خانه نرفته بود )  از نزدیک دیدم ، آرپی جی کومله دموکرات ،  مغز سرش را از هم پاشیده بود .

یک شهیدی هم داشتیم  از گرگان که به تازگی عکس پسر تازه متولد شده اش را به او رسانده بودند ، در درگیری با اشرار و کومله به دام افتاده بود ، آن ها هم آنقدر با پوتین ولگد به سر این عزیز کوبیده بودند که شهید شده بود.

شهید مسعود مدامی از دوستانم در انزلی ، پهلوی خود من تیر خورد و شهید شد.در کربلای 5 این ماجرا پیش آمد.که من هم تیرخورده و مجروح شده بودم لذا نتوانستم به ایشان کمک کنم. مسعود  به من گفت که به خانواده ام بگو که جنازه ام بر نمی گردد . که همین طور هم شد . البته من نتوانستم به خانواده اش بگویم.یک طلبه ای داشتیم به نام سهراب نخداغی که واقعاً چهره نورانی و معنوی داشت اما با فروتنی می گفت که من سفید پوستم (!)  در کربلای 5 مفقود شد و پس از سالها استخوانهایش برگشت.

خاطره مجروحیت

من بیشتر جبهه ام را در جنوب بودم. عملیات بیت المقدس 7 بود . عراقی ها تانک های بسیار زیادی را آوردند و حجم آتش بارشان خیلی شدید شد . دوستمان « رسول مهدیه » که اهل آبکنار انزلی بود ، شهید شد. یک دانشجوی جوان و خوش سیما هم داشتیم به نام سعید نوذری که اهل تنکابن بود . آمد به من گفت که یک تیربار گرینوف می خواهم و ما هم به او گرینوف دادیم و او ساعتها آن را روغن کاری و تمیز کرد.

در عملیات ، ماموریت ما گرفتن سه دژ یا همان هلالی در شلمچه بود . هر دسته مسئول گرفتن یک دژ بودند اما متاسفانه به دلیل شدت آتش عراقی ها چنین امکانی فراهم نشد و دستور عقب نشینی آمد ،  البته ما یک دژ را گرفته بودیم . من که فرماندهی گروهانی از گردان  یا رسول به فرماندهی آقای دکتر باغبانی را برعهده داشتم ، برای سرکشی به نیروها رفتم که بر اثر شلیک گلوله تانک شدیداً مجروح شدم  و رزمندگان ما را به عقب منتقل کردند.

در واقع دوستم آقای داود نظری که الان در انزلی مغازه لبنیاتی دارد ، خیلی به من کمک کرد . خلاصه در حینی که ما به عقب می رفتیم دیدم سعید نوذری برعکس جهت حرکت نیروها به سمت عراقی ها می رود . با تعجب گفتم کجا می روی ؟ او گفت : شماها بروید من می آیم . سعید رفت و سر سه راهی نشست و شروع کرد با همان تیربار گرینوف ، به سمت عراقی ها شلیک کرد.

آن شهید والامقام با این ایثار خود امکان عقب نشینی نیروها و نجات جان آنها را فراهم کرد اما خودش به شهادت رسید البته ما پیکرش را پیدا نکردیم و من سالها بعد خبر پیدا شدن وتدفینش در تنکابن را اتفاقی در روزنامه خواندم.آن شهید سعید ، وصیت نامه بسیار قشنگی داشت

واقعیت ها را بگوییم

ظاهرا رهبر معظم انقلاب این فرمایش را دارند که در فیلم ها ، چنان القاء نکنید که ما همیشه پیروز بودیم.من می خواهم عرض کنم که برخی مواقع شکست هم داشته ایم. رزمنده یا سربازی داشته ایم که حتی شب عملیات فرارکرده است.اینها جزء واقعیات جنگ است.که باید گفت

خیال واهی دشمن

خیا ل واهی دشمن: دشمن خیال واهی دارد، اگر فکر کند می تواند این نظام با این همه شهید را نابود کند. در دفاع مقدس ما 750 شهید داریم که تک فرزند هستند واین نشان از ایثار وغیرت والای این ملت است. در جنگ ، ما رویش های زیادی داشته ایم که همین رویش ها باعث شده که اگر خدای ناکرده جنگی پیش بیاید به نظر من استقبال خیلی بیشتر از آن دوران باشد 

                                                                            . خاطره مجروحیت: من بیشتر جبهه ام را در جنوب بودم. عملیات بیت المقدس 7 بود . عراقی ها تانک های بسیار زیادی را آوردند و حجم آتش بارشان خیلی شدید شد . دوستمان « رسول مهدیه » که اهل آبکنار انزلی بود ، شهید شد. یک دانشجوی جوان و خوش سیما هم داشتیم به نام سعید نوذری که اهل تنکابن بود . آمد به من گفت که یک تیربار گرینوف می خواهم و ما هم به او گرینوف دادیم و او ساعتها آن را روغن کاری و تمیز کرد.در عملیات ، ماموریت ما گرفتن سه دژ یا همان هلالی هادر شلمچه بود . هر دسته مسئول گرفتن یک دژ بودند اما متاسفانه به دلیل شدت آتش عراقی ها چنین امکانی فراهم نشد و دستور عقب نشینی آمد ، البته ما یک دژ را گرفته بودیم . بنده که مسئولیت جانشینی گروهانی از گردان یا رسول به فرماندهی آقای دکتر باغبانی را برعهده داشتم ، برای سرکشی به نیروها رفتم که بر اثر شلیک گلوله تانک شدیداً مجروح شدم، ودوستان رزمنده درحال انتقال بنده  به عقب بودند.در واقع دوست خوبم آقای داود نظری که فرمانده گروهان بودندو الان در انزلی مغازه لبنیاتی دارد ، خیلی به من کمک کرد . خلاصه در زمانی که ما به عقب می رفتیم درحدود30یاچهل عراقی بافاصله ای نه چندان دور ماراتعقیب می کردند،درهمین حین دیدم یکی ازعزیزان رزمنده که دانشجوهم بودومقداری جراحت هم برداشته بودبه نام سعید نوذری برعکس جهت حرکت نیروهای خودی به سمت عراقی ها می رود . با تعجب به اوگفتم کجا می روی ؟  گفت : شماها بروید من کاری دارم بعد می آیم . سعید رفت و سر سه راهی نشست و شروع کرد با همان تیربار گرینوف ، به سمت عراقی ها شلیک کرد.آن شهید والامقام با این ایثار خود امکان عقب نشینی نیروهای خودی و نجات جان آنها را فراهم کرد اما خودش به شهادت رسید البته ما پیکرش را پیدا نکردیم و من سالها بعد خبر پیدا شدن وتدفینش در تنکابن را اتفاقی در روزنامه خواندم.آن شهید سعیدوصیت نامه بسیار قشنگی دارد.